تبليغاتX
سفر درونی
باید که اهمیت در نگاه تو باشد نه در آنچه می نگری

لمروز شنبه است. يعني بود.چقدر امروز دير گذشت.لحظه شماري مي كنم كه مامانم از مسافرت برگرده.بشينم يه دل سير باهاش حرف بزنم.هيچ چي هيجان انگيز تر از اين نيست كه ساعت 10 شب يه ايميل دريافت كني كه خبر رسيدن يك بسته پستي رو بهت داده.تا رجيستري دويدم.اصلا نفهميدم چطور رسيدم.درد كمرم يادم رفت.يه بسته 10 كيلويي بود.خدايا من اصلا نمي تونستم خم بشم چطور اينو اين همه راه ببرم.بزارم فردا با يكي بيام.نه نه.تا فردا خيلي راهه.هر طور بود بسته رو بلند كردم.چند قدمي راه رفتم.بيشتر نمي تونستم. چند قدمي با خودم كشيدمش.ولي بازم به كمرم فشار مي آورد.هوا تاريك بود و من نمي تونستم بسته رو همونجا بزارم و برم يكي رو همرام بيارم.چشمامو بستمو بلندش كردم.ديگه به درد فكر نمي كردم.نزديك پاركوود بسته رو گذاشتم زمين .ديگه واقعا نمي تونستم.خودمم از كار افتاده بودم.خدايا !خدا اومد.مثل هميشه.

ماريوس سوئدي بود كه همون لحظه كنارم سبز شد.بسته رو تا خونه برام آورد.چقدر ذوق داشتم براي باز كردن بسته.بوي ماماني رو مي داد. وسائلو در مي آوردمو گريه مي كردم.چقدر قشنگ چيده بودشون.صبر مادرانشو نشون مي داد.هميشه همينطور بود.بايد شلختگي هاي منو جبران مي كرد.هنوزم شلختم ماماني.چيكار كنم كه ترك نمي شه.

روز شماري مي كنم كه مسافرتتون تموم بشه.دلم هر روز تنگ و تنگ تر مي شه.وردمو گريه مي كرآوردمو گريه مي كردم.آ

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 مرداد1388ساعت 3:38 قبل از ظهر  توسط پری ناز خواجوی | 

امروز باز هم تصميم گرفتم كه شروع  كنم.وقتي بعد از مدتها وارد وبلاگم شدم كاملا برام غريبه بود.باورم نميشه كه دو سال و نيم از آخرين نوشتم بزرگترم.چقدر با گذشته خودم غريبه شدم.اي واي.دلم گرفت.از اون موقع تا امروز عجب چيزايي رو تجربه كردم.ولي حس مي كنم كه ديگه قلم سابق رو ندارم.البته نمي دونم بايد شروع كنم و بعدش قصاوت نهايي با دوستان.

شايد دلتنگي هام در دنياي جديدم بهانه خوبي براي روشن شدن دوباره قريحه نوشتنم بشه.شايد هم تنهايي ناشي از غربت باعث بشه كه با محيط مجازي بيشترارتباط برقرار كنم.الان كه من بيدارم همه اونايي كه دوستشون دارم خوابند.پس در غياب اونا به نوشتن پناه مي آرم.شب كه مي شه خاطرات پشت سر هم مي آن و مي رن.و من دلم تنگ و تنگ تر مي شه.براي بچگي هام .بچه اي كه هيچ وقت براي مامان و باباش بزرگ نشد.دلم تنگ شده براي خونمون.براي مامانم.براي محبت هاي واقعيش.براي نگاه هميشه نگرانش.براي بوي مادرانش.دلم براي بابام تنگ شده وبراي دستاي محكم و گرمش كه هميشه وقتي سرمو روي پاهاش مي ذاشتم موهامو نوازش مي كرد.و من هميشه نگران پاهاي عزيزش بودم كه نكنه بيشتر از اينكه هست درد بگيره.

يراي پيمان.كسي كه هميشه بيشتر از يك برادر يك دوست بوده برام.چقدر دلم براي نگاهاي پشت عينكش تنگ شده.براي توجيه كردناش.براي خر كردناش.براي آروم كردناش. شبا آخرين نفريه كه بهم شب بخير مي گه.دلم براي شيطونياي عاطفه تنگ شده.براي مسخره بازي هامون.براي درد و دل كردن باهاش كه انصافا سنگ صبور خوبي بود.

دلم براي داداشي كوچيكم تنگ شده.خيلي خيلي تنگ شده.هيچ وقت نفهميدم من كوچكترم يا اون.اون بزرگتره يا من.اون كوچكتره يا من بزرگتر و شايدم برعكس. دلم يه ذره شده براي دستور دادناش.براي لوس كردناش.براي صداي گرمو پر از محبتش.

براي سيما.پيشي ملوسم.هم سفر روزهاي پر كار زندگيم.دلم براي چشماي هميشه خيسش تنگ شده.براي شيطونيامون،براي دردودل كردنامون،براي صبحانه خوردنامون. عجب روزايي رو گذرونديم با هم.

روزاي اولي كه شيفته رفته بود رو يادم نمي ره.احساس خفگي مي كردم.هيچ وقت فكر نمي كردم كه سر نوشت يك قدم منو بهش نزديكتر كنه.هميشه حضورش برام يك دلگرميه.مخصوصا اين روزها كه بيشتر از گذشته به يه هم صحبت احتياج دارم.

همه خوابند.و فقط من بيدارم.همتونو خيلي خيلي دوست دارم.خوب بخوابيد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 مرداد1388ساعت 3:25 قبل از ظهر  توسط پری ناز خواجوی | 

امروز که بعد از مدت ها دست به قلم می برم کرختی را در نوشته هایم احساس می کنم .

روزها با سرعتی غیر قابل لمس در پی هم می آیند و من خسته از روز قبل دل به امروزم می بندم.می خواهم باشم ولی گاه کمتر هستم.می دانم که بودن چیزی نیست .برای بودن می بایست که موجود به جنبش در آید.می دانم که همه معنای زندگی در تکان آفریننده است و آفریدن نخستین فعل زندگی.و من کماکان نطفه ای بیش نیستم.نطفه ای که مدت هاست در آستانه تولد است.

در آن مدت زمان پس از رویاهای در خوابم که نیاز دارم آنها را از واقعیات تمیز دهم متولد خواهم شد و اینگونه است که بارها متولد می شوم.

امروز قلمم را که بر کاغذ می دود هیچگاه نمی داند که رو به کجا می رود.تنها می داند که درد زیستن دارد .به پیش می رود اما باز هم تاریکی مطلق.بیش از آن کوچک است که بتواند نگاهش را به دور دست ها بدوزد و به سوالاتش پاسخ دهد.

به زندگی می نگرم .به شادی و غم هایش و می بینم که همه چیز شادی آور نیست. همه چیز به بهترین صورت مقرر نشده است و من از خوشبختی بی مزه به همان اندازه بیزارم که از بدبینی پر آه و ناله.می خواهم زنده بمانم و در روشنایی روز غوطه ور شوم .نمی خواهم پیله کرم ابریشمی باشم که مرگ تارهایش را باز خواهد کرد.

+ نوشته شده در  جمعه 18 اسفند1385ساعت 11:59 بعد از ظهر  توسط پری ناز خواجوی | 

خیلی وقت ها پیش می آید که شروع به سفر مجازی می کنم .تنها وسیله ام هم خیالم است .سوار بر ماشین خیال  که هیچ مرزی نمی شناسد به سرزمین های گوناگون می روم .جاهایی که هیچ وقت ندیده ام و شاید هم هیچ گاه نبینم.یادم هست از بچگی همین طور بودم .خیلی تاریخ می خواندم و با هر کتابی سفر چند ماهه ای را شروع می کردم.فکر می کنم چند ماهی با بوربون ها و در دربار لویی پانزدهم و لویی شانزدهم بودم.محرم اسرار ماری آنتوانت .مسافر تاریخی که شاهد عینی حوادث انقلاب کبیر فرانسه و وقایع پس ازآن بود.بعد ها مدتی سرگذشت ناپلئون را مرور کردم و در پی آن نظاره گر حوادث روسیه در زمان حمله ناپلئون شدم.

بعدها همراه تزار ،کاترین کبیر، ماری ترز، جرج واشنگتن و بسیاری دیگر از تاریخ سازان شدم و سفرهای زیادی به دوران مختلف داشتم.مدتی با ویل دورانت به اعصار مختلف سفر کردم از عصر ایمان گرفته تا انقلاب صنعتی و رنسانس و تمام آنها مستندی شدند بردیدگاههای فعلی ام.

علاقه ای به بودن دراین زمان ندارم.تاریخ ایران را تنها تا پیش از اسلام با علاقه خوانده ام و پس ازآن ...

خوب می توانم پیش بینی کنم که تاریخ و مسافران آینده آن چه قضاوتی در مورد دولتمردان این عصر ایران خواهند داشت.تاریخ همه را و ما را که ساکنان فعلی زمین و در آینده جزئی از تاریخیم بی رحمانه به دار خواهد آویخت.

مدتی پیش با رومن رولان به سفر درونی پرداختم اما هر چه پیش می رفتم بی نهایت ها بیشتر رخ می نمایاندند.فعلا سفر درونی را کنار گذاشته و گذری بر مائده های زمینی دارم.اثر جاویدان آندره ژید با ترجمه زیبای دکتر حسن هنرمندی.

در اینده بیشتر از این سفر خواهم گفت.

+ نوشته شده در  جمعه 5 اسفند1384ساعت 2:53 بعد از ظهر  توسط پری ناز خواجوی | 

نمی دانم تا چه حد با یونگ آشنایی دارید. کارل گوستو یونگ روانشناس سویسی و از شاگردان فروید بوده است.که در سال 1875 در کسویل سویس متولد شد. در جوانی مجذوب علم وفلسفه  شد و دانشگاه بازل برای تحصیل در رشته پزشکی به او بورس داد. بیش از دو سال در جلسات احضار روح شرکت می‌کرد که این جلسات موضوع آماده‌ای برای تحقیقات او بود و موضوع پایان‌نامه دکتری یونگ در سال 1902 شد .در این سال نظریات روان‌پزشکی به دست شارکو و فروید بسط یافت .یونگ از گالوانومتر برای اندازه گیری حالات روانی از راه پاسخ‌های پوستی و غده‌های عرقی استفاده نمود .دستگاهی که امروزه به آن دروغ یاب می‌گویند

او در سال 1906 نسخه‌ای از نتایج کارهای خود را برای فروید فرستاد .مکاتبه و دوستی آن دو تا سال 1913 ادامه یافت .اولین دیدار یونگ با فروید در وین اتفاق افتاد وآن دو 13 ساعت تمام با هم حرف زدند .وی به زودی چهره‌ای درخشان در تحقیقات فروید شد.در 1912 به دلیل بالا گرفتن اختلاف نظرهای روانشناسی میان آن دو از هم جدا شدند.

 

در سال 1909 یونگ غرق در مطالعه افسانه‌ها بود که تمایل به آنها او را سر‌گشته و در عین حال سودایی کرده بود .او پس از جدایی از فروید سفر پرآسیب گذر از بحران میانسالی را آغاز کرد .او در 39 سالگی به بن بست رسیده بود .دوستان و همکارانش رهایش کرده بودند از کتابهای علمی بیزار شده بود و سمت خود را در دانشگاه از دست داده بود .بین سالهای 1914 تا1919 از جهان کناره گرفت تا ناخودآگاه خویشتن را بکاود.

یونگ در بقیه ایام زندکی کوشید تا بینش‌های حاصل از اکتشاف ناخودآگاه خویش را بیان کند .او در سال 1913روش خویش را روان‌شناسی تحلیلی نامید تا آن را از روانکاوی متمایز سازد و در سال 1919 برای اولین بار کلمه صورت مثالی را به کار برد .

یونگ در اوایل سال 1944 در 69 سالگی بر اثر سانحه‌ای زمین خورد و پایش شکست .پس از آن دچار یک حمله قلبی شد و تحت تأثیر دارو ودر حال مرگ به هذیانی دچار شد و پدیده خروج روح از بدن را تجربه کرد .پس از این بیماری بود که آثار اصلی یونگ نوشته شد .

او اولین کسی بود که در قرن بیستم کیمیاگری را از لحاظ روان‌شناسی قابل دسترسی ساخت ونشان داد که چگونه رازهای کیمیاگری شبیه صورتهای مثالی رویا هستند . یونگ راجع به کارهایش مکاتبات بسیاری داشت و بارها در سنین کهولت از او تجلیل به عمل آمد .او در سن 85 سالگی  در 6 ژوئن 1961 در کمال آرامش از دنیا رفت.

اطلاعات فوق در مورد سرگذشت یونگ از دانشنامه ویکی پدیا برداشت شده است.

یونگ نظریات بسیاری در مورد ضمیر خود آگاه و روانکاوی داردکه مطالعه بر روی آنها خالی از لطف نیست.امابهانه ای که به سبب آن مختصری از یونگ در این وبلاگ گفته شد معرفی تست خود شناسی معروفی است که مورد تائید بسیاری از بزرگترین روانشناسان دنیاست.

بر اساس پاسخ های بله و خیری که به 72 سوال یونگ داده می شود برای هر کس یک نوع شخصیتی تعیین می شود .مثلا نوع شخصیتی ENFJ .سپس هر یک از این شخصیت ها توسط دو روانشناس آنالیز شده و توصیه های جالبی در ادامه آورده شده است.در مورد هر نوع شخصیتی نیز مشهورترین افراد دنیا ذکر شده اند.

برای دیدن تست اینجا کلیک کنید

ضمنا برای کمک به دوستانی که احتمالا در ترجمه جملات مشکل خواهند داشت ترجمه غیر حرفه ای آن  نیز در زیر آورده شده است.پیشاپیش از اینکه احتمالا ترجمه جملات ممکن است مفهوم نباشد پوزش می خواهم چرا که غرض حفظ امانت بوده.است.مطمئنا پاسخ به خیلی از سوالات به راحتی درک آنها نخواهد بود.با خودتان رو راست باشید.کمی در مورد آنها فکر کنید و حتی الامکان در تنهایی خودتان به آنها پاسخ دهید.تنها در این صورت است که نوع شخصیتی شما درست تشخیص داده خواهد شد.به این تست اعتماد کنید.

۱.قاعدتا آیا اشتغالات فکری روزمره مانع برنامه ریزی تو برای آینده می شود؟

2.آیا دریافته ای که گقتن از احساساتت برای دشوار است؟

3.آیا در شلوغی احساس راحتی می کنی؟

4.آیا بهتر می دانی که کارها را سر وقت به پایان برسانی؟

5.آیادر زمان شنیدن مشکلات مردم به شدت متاثر می شوی؟

6.آیا به شنیدن نظر کلی بیشتر ازجزئیات تشخیص آن تمایل داری؟

7.فکر می کنی نگاه سخت گیرانه به عمل به قوانین مانع یک درآمد خوب می شود؟

8.اغلب ترجیح می دهی به جای رفتن به مهمانی یک کتاب را بخوانی؟

9.آیا بیشتر از حالت تئوریکی مسائل به تجربیات خود اعتماد می کنی؟

10.آیا به هیجان در آوردن تو سخت است؟

11.آیا به سرعت به زندگی اجتماعی محل کار جدید خود انس می گیری؟

12.آیا احساس مسئولیت در طبیعت توست؟

13.آیا احساسات و عواطف خود را بارها و به راحتی به زبان می آوری؟

14.آیا اغلب به نوع بشر و سرنوشت او می اندیشی؟

15.آیا باور داری که بهترین تصمیم همان است که بتوان آنرا به راحتی تغییر داد؟

16.آیا فردی منزوی و به دور از اجتماع هستی؟

17.آیا سریع عمل کردن را به اندیشیدن در مورد جوانب مختلف کار ترجیح می دهی؟

18.آیا به منطق بیش از احساس اعتماد داری؟

19.آیا اوقات فراغت خود را به فعالیت های اجتماعی،بودن با گروهی از مردم،برگزاری مهمانی،خرید و ... می گذرانی؟(منظور کارهای اجتماعی است.)

20.آیا از قبل برای کارهایت برنامه ریزی می کنی؟

21.آیا فعالیت های تو گاهی  توسط عواطفت تحت تاثیر قرار می گیرد؟

22.آیا اغلب در مورد پیچیدگی های زندگی می اندیشی؟

23.آیا اغلب کارها را با عجله انجام می دهی؟

24.آیا فکر می کنی که بلند صحبت کردن برایت سخت است؟

25.اگر مجبور به خواندن کتابهای تئوریکی باشی احساس کسالت می کنی؟

26.آیا برای عدالت بیش از ترحم ارزش قائلی؟

27.از مصاحبت با بیشتر مردم  احساس خوبی داری؟

28.آیا علاقه مند به این هستی که چگونگی کار کردن هر چیز را بفهمی؟

29.آیا به راحتی با نگرانی های مردم همدل می شوی؟

30.آیا بیش از پیگیری روش های شناخته شده تمایل داری که خود تجربه کنی؟

31.آیا از مقید شدن نسبت به تعهدات اجتناب می کنی؟(آیا از زیر منت کسی رفتن پرهیز می کنی؟)

 32.ترجیح می دهی که خود را نسبت به سرو صداهای بیرون ایزوله کنی؟

33.آیا برای تو حیاتی است که هر چیز را با دست خود آزمایش کنی؟

34.آیا فکر می کنی که اغلب چیزها قابل تجزیه و تحلیل هستند؟

35.آیا تو معمولا اولین کسی هستی که نسبت به یک واقعه تصادفی مثل زنگ زدن تلفن یا یک سوال دور از انتظار واکنش نشان می دهی؟

36.آیا از قرار دادن اشیا به صورت منظم احساس خوشحالی می کنی؟

37.با برنامه های تلویزیونی احساس یگانگی داری؟(راحت ارتباط برقرار می کنی؟)

38.آیا به راحتی اصول تئوریکی جدید را درک می کنی؟

39.آیا پروسه تحقیق برای رسیدن به جواب برای تو مهمتر از خود جواب است؟

40.آیامعمولا در گوشه های اتاق می نشینی تا در مرکز اتاق(جایی که به اتاق متمرکز باشد)؟

41.آیادر زمان حل یک مسئله اغلب از روش های شناخته شده می روی تا جستجو برای یافتن روشی دیگر؟

42.آیا نسبت به اصول خود ثابت قدم هستی؟

43.آیا ارتباط برقرار کردن در مکان های اجتماعی برایت راحت است؟

44.آیا دارای ثبات نفس هستی؟(دمدمی مزاج نیستی؟)

45.آیا از روی میل خود را درگیر مسائلی می کنی که همفکری تو را می طلبد؟

46.آیا به راحتی راه های مختلف توسعه نتایج را درک می کنی؟

47.آیا عطش ماجرا جویی در نهاد تو حبس شده است؟(خاتمه یافته است؟)

48.آیا جلسه با یک گروه کوچک را به تعامل با تعداد زیادی از افراد ترجیح می دهی؟

49.آیادر زمان توجه به یک وضعیت (مکان)وضعیت جاری توجه تو را بیشتر از سلسله وقایایی که ممکن است رخ دهد(در اطراف) به خود جلب می کند؟

50.آیا معتقدی که یافته های علمی همیشه بهترین هستند؟

51.آیا از داشتن یک دایره گسترده از آشنایان لذت می بری؟

52.آیا اغلب به موقع سر قرار حاضر می شوی؟

53.آیا به مردم با کمال میل کمک می کنی بدون آنکه در عوضش چیزی بخواهی؟

54.آیا اغلب وقت زیادی را بر روی اینکه چگونه می توان چیزها را اصلاح کرد می گذرانی؟

55.آیا تصمیمات تو بیشتر بر مبنای احساسات لحظه ای است تا برنامه ریزی دقیق؟

56.آیابیشتر ترجیح می دهی اوقات فراقت خود را تنها باشی تا اینکه  در یک جو خانوادگی آرام استراحت کنی؟

57.آیا از پیوستن (عمل کردن )به رسوم(روش های)متعارف احساس راحت تری داری؟

58.آیا معتقدی که انتقاد هدفمند همیشه در هر فعالیتی مفید است؟

59.آیا از اینکه در مرکز وقایایی قرار بگیری که دیگران مستقیما در آن دخیل بوده اند لذت می بری؟

60.آیا می دانی که چگونه می توانی همه دقایقت را هدفمند کنی؟

61.آیا توسط عواطف قوی به راحتی تحت تاثیر قرار می گیری؟

62.آیا همیشه در جستجوی فرصت ها هستی؟

63آیا .به نظر می رسد که فرصت ها(مهلت ها) به صورت نسبی،نه مطلق،برای تو اهمیت دارند؟

64.آیا پس از مدت زیادی در اجتماع بودن احساس می کنی نیاز داری به جایی بروی و تنها باشی؟

65.میز کار ،صندلی و ... تو معمولا مرتب و منظم هستند؟

66.آیاتمایل داری که بی تعصب(جهت گیری)باشی حتی اگر این روابط خوب تو با مردم را به خطر بیندازد؟

67.آیا علاقه داری که شغل  پر تحرکی داشته باشی؟

68.آیا بر روی هوس ها و وسوسه های خود کنترل خوبی داری؟

69.آیا به همفکری با مردم تمایل داری؟

70.آیا می توانی قواعد کلی که رخدادهای ویژه از آن نشات می گیرند را ببینی؟(درک کنی)

71.آیا تمایل داری که بیشتر بر بدیهه گویی ها تکیه کنی تا برنامه ریزی دقیق؟

72.از تنها قدم زدن احساس خوشحالی می کنی؟

 

+ نوشته شده در  جمعه 23 دی1384ساعت 2:38 قبل از ظهر  توسط پری ناز خواجوی | 
امروز هم مثل همه روزها به محض بیدار شدن طاق آسمان را نگاه کردم .نمی دانم چرا روزهای ابری علی رغم دل گرفته آسمان برای من انرژی در پی دارد.سفر یکروزه من شروع شدولی بد جوری زندانی در لاک تنم بودم.احساسی که در اکثر روزها دارم.

گاهی در اثنای خواندن جمله ای در کتابی مملو از کلمات ریز و درشت فروغی می تراود و من بدان خیره می شوم.از لابلای خطوط سیاه کتاب و در خیرگی نگاه وهم زده ام ناگاه خورشید سپید ذات سر بر می کشد و جام چشمهایم را مملو از سوزش می کند.

آری من به پرواز در می آیم .به افق های ناشنیده می روم .رویاهای من واپس گذاشته می شوند.نه تنها تنم و جانم که وجودم در دریاهای بی ساحل شناور می شوند.در گستردگی، در اندیشه مطلقی که هیچ کشتی نخواهد توانست به آن برسد ودر آن بی کرانی سنجش ناپذیر گاه همهمه بی پایان دریاهای دیگر به گوشم می رسد.

جهان من که تا دمی پیش در سینه ام خفه می شد غنایی شگرف می یابد .با بالهای گسترده بر فراز این فضاها و خیره در چهره هستی همچنان پرواز می کنم و احساس می کنم دست لغزش ناپذیری که از خدا می تراود مرا نگاه می دارد و من هیچگاه نخواهم افتاد.زیرا از اویم.افتادنم افتادن اوست.

همه آنچه هست در خداست و من نیز در خدا هستم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 دی1384ساعت 1:27 بعد از ظهر  توسط پری ناز خواجوی | 
خوانده ام که خداوند از آفرینش هر یک از بندگانش هدفی داشته و برای هر یک از آنها رسالتی تعیین کرده است.ولی نمی دانم رسالت من چیست.نمی دانم روزی که خداوند از روح خودش در من دمید و یک موجود متعالی دیگر را به زمین فرستاد به چه فکر می کرد.

پیش از خنده گریه را به من آموخت.اولین ابراز وجودم گریه بود.هیچ وقت نفهمیدم چرا یک کودک به محض تولد گریه می کند.چرا نمی خندد؟مگر از کجا آمده؟این را می دانم که تمام وابستگی من به دنیا از زمانی شروع شد که برای اولین بار در آغوش مادرم گذاشته شدم و گرمی تنش را احساس کردم . می گویند اولین چیزی که کودک می بیند چهره مادر است.اولین چیزی که می شنود صدای مادر اولین چیزی که می بوید بوی مادر و اولین چیزی که می نامد نام مادر است.ولی هیچ وقت نتوانستم بفهمم که مادر به راستی کیست ولی دریافتم که رسالتش مادر بودن است.

پس از آن بارها و بارها متولد شدم.هر بار به بهانه ای .اولین باری که در مورد آنچه دیدم و آنچه شنیدم اندیشیدم.اولین باری که از روی بغض گریستم و وجودم به اندازه یک قطره اشگ کوچک شد.اولین باری که از روی نشاط درونی خندیدم.اولین باری که زیبایی را درک کردم و ...

از آن پس تضادهای هستی مکررا مرا به اندیشیدن وا داشت.نمی دانم اولین بار با دیدن زشتی زیبایی را شناختم یا با دیدن زیبایی زشتی را.راستی اولین چیزهای زشت و زیبایی را که دیدم چه بودند؟اول عشق را تجربه کردم یا نفرت را ؟فقر را یا غنا را ؟تلخی یا شیرینی را؟

زمانی ضرب المثلی الهام بخش را در کتابی خواندم:باید از آدم های بد ممنون بود چون اگر نبودند آدم های خوب شناخته نمی شدند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 دی1384ساعت 6:44 بعد از ظهر  توسط پری ناز خواجوی |